نامه مادری به دخترش

بسم‌الله الرحمن الرحيم

دختر عزيزم سلام.
وقت خواب توست و چشمان تو در آستانه فرورفتن در اعماق بيكران تاريكي است .ديگر برايت شب‌ها، لاي لاي نمي‌گويم كه لاي لاي بسياري در وزش خاطرات محو شده است. دخترم اين مادر است كه در پناه نوشته‌ها با تو حرف مي‌زند و لحظه‌هاي تو را به ميهماني كائنات مي‌برد.
در باغي بزرگ به بزرگي آنچه تو نمي‌بيني، ساقه‌هايي كم سال، نهال‌هاي تازه در ضيافت خاك رفته و درختاني تنومند كه انتهاي شاخسارشان در باغ آسمان ميوه مي‌دهد و نغمه‌هاي بي‌پايان مرغ‌هاي عشق و قناري‌ها، در پناه مهرباني ملموس باغبان، روئيده‌اند، رشد كرده‌اند و با موسيقي شگفت طبيعت شاخه در شاخه تابيده‌اند و بال در بال، به آموختن خانه‌ خورشيد رفته‌اند. و باغبان كه تجلي لحظه‌هاي شكفتن را به خاكي اين باديه بخشيده و رستن قطره‌هاي باران را به تطهير علفزار برده است، دانه با مهر مي‌تراود، نور مي‌باراند، علف‌هاي هرز پيچيده در ساقه را مي‌كند. و زمزمه خاستن از حضيض خاك به عزيز عرش مي‌خواند. …
و تو دخترم و من دانه‌ايم كه پرودگارمان، در قبل سكون زمين با سرانگشتان ظريف لبريز از محبتش پنهانمان كرد و خود را در پس من و تو نهاد تا ما بروئيم و شكوفا شويم و ميوه‌هاي دلپذير روشني را چراغ‌هاي تاريكي كهكشان كنيم. …. و بدان اگر دانه‌ات را در دل خاك، نهان نكني، شانه‌هاي رام زمين، تو را پناهگاهي‌ست كه جز جوانه نارسي نخواهي داشت … دانه‌ات را بردار. در دل خاك بكار. با اشك ديدگانت سيرابش كن و با اندوه دلت بلنداي شب را هموار كن و به انتظار و انتظار و انتظار بنشين، تا دانه‌ات پوسته‌هاي نازك غرور را بشكافد و راهي مسير مه گرفته دنيا شود اما برايش نغمه‌اي بخوان … كه فقط يك مسير رو به خورشيد است … و اگر روزي خواب در چشمانت لانه كرد، بدان دانه‌ات سر در كمر رهايي آهسته در اعماق زمين به خانه تاريك نشينان، تاريخ مي‌رود و ديگر رساترين آواز تو به گوش او نمي‌رسد، … بخوان و لحظه‌اي در مبند تا در طنين نغمه‌هاي تو، رقص شكفتن از تاريكي به روشناي آسمان را بياموزد و آنگاه كه سر از خاك برون آورد، تنت را سايبان كوشش‌هاي مدامش كن و نوازشت را مرهم زخمه‌هاي ساقه و ريشه‌اش كه هنوز ترد است و نازك و مراقب باش و مراقب …
دخترم، بدان چه بسيار درختاني كه ريشه‌ها در ظلمت خاك دواندند و شاخ و برگ‌ها را با فخري تمام در سينه آسمان گشادند، اما ريشه‌ها پوسيدند و شاخه‌هايشان هيزم تنهايي رهگذران شد و افسوس و هزاران افسوس بر مداومت ريشه‌هايي كه زيبايي تو را مي‌پوساند و چشمان تو را كه عادت به ديدن آسمانها دارد، در قعر نيستي به پيوند خاك مي‌آورد و افسوس و صد هزاران افسوس بر ميوه‌هاي پيچيده در كرك معصوميت كه خانه‌اي دلپذير براي كرم‌ها مي‌شوند.
دخترم، اين مادر مهربان توست كه با حرفهايش خواب دلپذير شبانه را از تو مي‌ربايد، كه بايد بترسي و بترسي و بترسي از دشمن، كه مرا و تو را به جزيره‌اي ناپيدا تبعيد مي‌كند. دشمني كه او را ابليس مي‌نامند و فرزندان ابليس. كه ابليس دشمن قسم خورده من و پدران و مادران من و فرزندان تو و نسل‌هاي توست كه آنچنان تيز مي‌پرند و پر مي‌گيرند كه مشت‌هاي گره‌خورده تو مي‌افتد. قدم‌هاي راستين تو آرام مي‌لرزد و بلنداي قامتت با تمام وسعت، به سالمي گرم،‌با زمين مشغول مي‌شود و به آرزوهاي شيرين و دور، دلخوش … كودك دلنشين من كه اكنون نه فكر خوابي نه فكر گريز و سراپاي وجودت لبريز از اشتياق يافتن و رسيدن بدان كه شيطان بسياري از ناپسندها را مي‌آرايد و جلوه‌اي نيكو براي تو نقش مي‌زند، … و حذر كن از خيري كه شيطان تو را به آن مي‌خواند و عملي كه خلاف طبع توست كه گذر ايام آنرا بر تو مي‌آشوبد و جز ملال رنجي نبرده‌اي، … از درس‌هايي كه به تو دهد و تو را نسبت به اشتباهت دلير كند، از لحظه‌اي كه خطايت تو را آنقدر سرزنش كند كه اشتياقت به پوئيدن كم سوز شور و روح سپاس و عشق ورزي، به آنچه به تو عنايت كرده‌اند، كمرنگ گردد و بدان كه بدن تو ضعيف است و پوست تنت نازك كه شاخه‌ قد نكشيده‌اي آنرا مي‌خراشد و باريكي استخوانت در حجم سايه‌ي خشكيده ترديدها خورد مي‌شود.
دختر عزيزم، بدان فرزند وجودت هنوز خردسال است و نادرست را از درست‌ها و درست را از نادرست‌ها نمي‌يابد. آمدند كساني كه سال‌ها در اين سو، راه پيمودند. گه تاختند و گاه ايستاند. گه شكستند و شكاندند و گاه بردند و باختند، اما دست آخر هيچ نستاندند و چيزي جز كهولت و خستگي نبردند . كه راه مقصود چندان كه بايد هموار نيست … و اندكي كه دير آمدند و زود رفتند، كه در خلوت ستارگان شكفتند. در جمع به بار نشستند در سكوت خود به وصال رسيدند، همانند پدرت و بدانكه «شهدا شمع محفل بشريت‌اند و شعله‌هاي تفتيده در انجماد باورها و ذخيره‌هاي خفته در انفجار تاريخ ….
دخترم، نهايت حقارت و ذلت تو چه چيز غير از اين است كه در انتظار مرگ بنشيني و زمام امور خود را به دست لحظه‌اي بسپاري كه لاجرم تنت ميهمان خاك است … ديدگانت را بر هم بنه، بر بلندترين قلة عصمت خود بايست. دستانت را به انتها بگشا و فرياد برآور سينه من دروازه هلهله بندبند من است در آغوشم بيا، بيا كه دلم براي تو تنگ است. در آغوشم بگير در سينه‌ات سخت بفشارش، سخت بفشار تو، ستارگان به خواب طلايي اقيانوس رفته‌اند اي كه از تن خفته‌عزيزان من در دشت‌هاي زنجير، از لاله‌هاي غرق در تپش انتظار از اشك‌هاي نقره‌اي گلبرگ‌ها گذشته‌اي .اي كه بر پشت بام شهر من و برگوش طفل تازه متولد شده‌ام، بخوان پنهان شيريني خوانده‌اي اي كه شهادت را بر شهيدان نوشته‌اي اي كه عشق را به مقتل عشق برده‌اي – ، آنجا كه گردن حقيقت به تيغ نفرت از نور، زنده زنده ذبح مي‌گردد و در تنفس صبح خوناب ديدار مي‌پيچد ـ، واي كه گل ز دامنم گزيده‌اي. ….
دخترم بدان كه شهادت هديه‌اي است از طرف خدا كه ابتدا بايد بپذيري و بعد به آن برسي و شهيد هم اوست كه ولاد ت و شهادتش را از دستان خدا هديه مي‌گيرد و به آنچه از خدا مي‌ستاند، خشنود است و اولين قطره اخلاصش تمام تاريكي را مي‌زدايد و با نور خدا مي‌آميزد كه نور خدا قبل و بعد و بالاي همه‌نورهاست … و بدان كه خون شهيدان از پدرت به بطن مادرت در رگ‌هاي تو مي‌جوشد و اين را تو بعد خواهي دانست و اكنون با من هم صدا بخوان …

روي بنماي و وجود خودم از يـاد ببر

خرمـــن سوختگان را همه گو باد ببر

ما چو داديم سر و ديده به طوفــان باد

گــــو بيا سيـل غم و خانه ز بنياد ببر

زلف عنبرخامش، كه ببويد هيــــهات اي

اي گـــل خام اين سخن از يـــاد ببر
سينه گو، شعله آتشكدة فارس بكــش

ديــــده گو آب رخ، دجله بغـداد ببر

دولت پير مغان بادكه باقي سهل است

ديـگري گو برد، نامه من از يـــاد ببر

روز مرگم نفسي وعده ديـــدار بده

و انـگهم تـا بـه لحد فـارغ و آن را ببر
حافظ انديشه كن از نازكي خاطر يار

پــرواز در گهش اين ناله و فريـاد ببر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *