معانی کلمات سوره تکویر

اينگونه است حكايت ظهور خورشيد :
قيام او در قيام تو وظهور او در ظهور تو

واژه هاي سوره مباركه تكوير
اذا :
اسم ظرف است براي آينده .
اگر برسر فعل مضارع بيايد مانند :إذا تتلي عليهم آياتنا.
اگر بر سر ماضي در جمله اسميه بيايد مانند :إذا السماء انشقت
اگر بر سر فعل ماضي در معناي آينده بيايد مانند :ثم إذا دعاكم دعوه

شمس:
كوكب ثابت روز در منظومه شمسي است .وبه هر كوكبي كه نور وحرارت ذاتي دارد واطرافش قمرها وسيارات باشد اطلاق مي شود .
از آنجا كه خورشيد داراي نور وارتفاع ونفوذ وحرارت وتندي است در مفاهيم حدت .شدت علو وغلبه استعممال مي شود.

كور :
چرخاندن شي ء در محيط محدود ومعين است .
از مصاديق آن :
– عمامه پيچيدن بر سر است
– دايره اي از شتر يا زمين ها كه حول نقطه ومحدوده معيني مي چرخد.
– مفهوم زياده از لوازم اداره است يعني چرخش زياد در طول شي ءكه سبب دوران درآن مي شود .

نجم :
ظهور در جهت رشد وتعالي است .هر چيزي كه ظاهر مي شود وتمايل به سمت تعالي دارد اعم از ستاره يا گياه مادي يا معنوي اطلاق مي شود.
از مصاديق آن :
1-ظهور كواكب از افق در جهت قطب
2- ظاهر شدن گياهان از زمين واعتلا آن ها
3- صادر شدن چيزي وبه نتيجه رسيدن آن
نجم در مقابل هوي قرار دارد . هوي تمايل به پايين دارد .

كدر :
مقابل خلوص قرار دارد واين ناخالصي مي تواند در هر چيزي باشد مادي يا معنوي .خروج از جريان طبيعي وحالت خاص براي چيزي است .
مثال :
در زماني كه مختلط ومشوب باشد
راحتي كه همراه با حزن وضيق است .
تيرگي در رنگ زماني كه رنگ آن خالص نباشد بلكه مخلوط ومشوب باشد .
اذا النجوم انكدرت يعني در حركات ونظام نجوم اختلال ميشود .

جبل :
چيزي را گويند كه عظيم وفطري باشد
1-كوه ها كه داراي اين مفهوم آشكار شده در طبيعت اند .
2- گروه يا يكي از مردم كه به طور طبيعي زياد وبزرگ باشند م انند وقتي كه گفته ميشود رجل مجبول (مرد عظيم الخلقه ) يا امرأه الجبله (زن عظيم الخلقه)
3- مار بزرگ
4- جبله وقتي كه منظور امت باشد
5-جماعت و قتي كه منظور جماعت است
6- وهر چيزي كه در طبيعت عظيم باشد

سير :
حركت ورفتن به طور مادي وظاهري است .
كلمه سير در اصل لازم است واعم از رفتن وجاري شدن وروان گرديدن مي باشد .

عشر :
مصاحبت در ا ختلاط مي باشد .

عطل :
ترك عملي است كه لازم است به آن عمل شود .
عشار مصدري است به معني معاشرت .اشاره دارد به تعطيل شدن اختلاط ومعاشرت بين دوطرف معاشرت كننده چه در انسان وچه در حيوان .

بحر :
محل بزرگ (فضادار ) وسيعي است كه به آن چه در آ ن است موج مي دهد مادي يا معنوي .

از مصاديق آن :
-بحر الماء -بحر العلم -بحر السخاء -بحر الثروت
-ونيز به شهري اطلاق ميشود كه متلاطم مي شود (پر مي شود ) به وسيله انسان وجنبندگان وحركتهاي آنها
-وبه بيماري كه موج مي دهد وصاحبش را متعجب ميسازد
– وبه مرداحمق كه بي خرد است وشايد اين اطلاق به خاطر اعتبار ظلمت وتاريكي واضطراب باشد .

سجر :
به هيجان وفيضان ميگويند كه از شدت پر شدن است .اين معنا در موارد مختلف متفاوت است مثلا :
-بحر به خاطر موج شديد وهيجان آن
– در نار به خاطر التهاب شديد واشتعال آن
– در دوست وهمنشين به خاطر هيجان محبت ومودت او.
در همه اين موا رد خارج شدن به واسطه پر شدن وجود دارد .
بنا بر اين در ماده مطلق هيجان وپر شدن وآتش گرفتن وفرستادن وموج پيدا كردن نيست .لكه هيجان شديد نزديكي است كه از و فور وپر شدن حاصل ميشود .

وحش :
به معني رميدن ودوري از انس است .
از مصاديق آن :
– در حيوان به دوري وانس گيري از بشر را گويند.
-در شكم به خالي بودن آن از طعام گويند .
-درمكان به خالي بودن از سكنه گويند .
-به قسمت راست حيوان براي كسي كه سوارآن شده ويا آن را مي دوشد .
-وفردي ازانسان كه از مردم دور باشد ويا از دوستي مردم وارتباط قلبي با آنها محروم است ويا داراي اخلاق بد اجتماعي باشد .

حشر :
بر انگيخته شدن (البعث )وسوق دادن (السوق )وگرد هم آوردن (الجمع)را گويند از مصاديق آن :
الحشره مانند طلبه كه جمع آن طالب است .جمعش حاشر مي باشد واسم خاص است وبه مناسبت اينكه حشره از محل خود بر انگيخته مي شود وپراكنده مي گردد وتحصيل معاش ميكند به آن حشره مي گويند .
اطلاق حشر به ته گوش به خاطرآن است كه گوش از سوراخش خارج شده ودر اطراف سوراخ گوش جمع مي شود .

نفس :
مشخصه وهويت يافتن از جهت ذات شيء است .يعني آن چيز داراي ويژگي هايي ميشود كه از بقيه ممتاز شده وداراي مشخصات خاصي ميگردد به عبارت ديگر تشخص يافتن يك چيز همان بر طرف شدن ابهام از اوست .
از مصاديق آن :
1- شخص انسان از جهت معنويت وروح
2- شخص انسان از جهت بدن وظاهر
3-چيزهايي كه موجب قوام وشخصيت يافتن موجودي مي شود مانند :
الف – خون جاري در بدن موجود كه با آن حياتش ادامه مي يابد .
ب-تنفس كه موجب ادامه زندگي در حيوان ميشود .
ج- موقعيت شخصي وعنوان وچيزي كه از فرد رفع ابهام ميكند.
د-تعين خارجي براي موجود .
ه- ظاهر شدن وخارج شدن خون به واسطه حيض وولادت .

زوج :
چيزي است كه جريان وبرنامه خاصي در طول وجودش دارد وبقاي آن معادل وهمراه ديگري است يعني براي هم قرينه اند وبراي يكديگر پايداري ايجاد مي كنند .هر وا حدي از دو متعادل كه يكديگر را به تعادل برسانند زوج اند مانند (مذكرومؤنث) . (شب وروز )و(از دو عدد)

موؤده :
ريشه آن وأد است وآن سنگيني مادي يا معنوي است .
اثقال (سنگين كردن ) تأني (درنگ كردن ) تمهل (كندي ) وتثقل (سنگيني وسخت بودن ) در عمل وصداي شديدي كه با ايجادش بر گوش سنگين باشد .
وإذا الموؤده سئلت
تعبير به موءوده بدون وئيد :
اشاره به اين معني است كه بودن آن را در زندگيشان سنگين تصور مي كردند.پس آن به نظر آن ها سنگين است نه اين كه واقعا سنگين باشد پس اين نفوس ثقيل وسنگين نيست كه آن را با اين عنوان ذكر كنند.پس كشتن نفس از بزرگ ترين مصاديق قتل نفس است .

سأل :
طلب امر از شخص است ومطلوب مي تواند خبر يا مال يا چيز ديگري باشد اگر مطلوب يا خواسته خبر باشد به معني استخبا ر است واگر علم باشد به معني استعلا م واگر عطا باشد به معني استعلاء است .
اين ماده در نفسش دو مفعولي است .
سؤال از خبر مانند :
لا سألتهم من خلق السماوات سؤال از عطا مانند : لا اسألكم عليه اجرا سؤال از عذاب :
سأل سائل بعذاب واقع للكافرين
سؤال از علم :
إذا سألك عبادي عني فاني قريب

ذنب :
تبعيت همراه با قيود تأخر واتصال وپستي .به لحاظ اين قيدها به گناهي اطلا ق مي شود كه گناه كننده به آ ن ملحق مي شود واز آن تبعيت مي كند بدون اين كه از آ ن جدا شود. وآن گنا ه در نفس خودش زشت وپست است .پس ذنب دراصل مصدري است به معني تبعيت .

قتل :
مقابل حيات است ودر واقع زوال حيات است .مي تواند درنباتات يا در حيوان يا در معنويات باشد.همان طور كه ممات در كل آن ها هم وجود دارد.

صحف :
انبساط ومسطح شدن در قطعه است وآن قطعه مي تواند از هر جنسي باشد از فلز پوست يا قرطاس يا غير آ ن وفرقي نمي كند كه براي كتابت ي ا براي ظرفيت استفاده شود .صحف مي تواند مادي يا معنوي باشد .
صحيفه مادي :
ان هذا لفي الصحف الاولي صحف ابراهيم وموسي
صحف از وراء ماده: وإذا الصحف نشرت

نشر :
گسترش بعد از قبض وتنگي است.
از مصاديق آن:
1- نشر الموتي واعادتهم – برگشت مردگان و پراكنده شدن
2-نشر الارض واحياوها – روئيدن گياهان بر روي زمين (زنده شدن زمين) – گسترش آن
3-نشر الرضاع وانبات اللحم – روئيدن گوشت و شيردهي
4-نشرالراعي وتفريق الاغنام – پراكنده شدن گوسفندان و به چرا بردن توسط چوپان
5-تفريق القوم عن اجتماعهم – جدا شدن گروهي از اجتماعشان
6- الريح الطيبه المنتشره – بوي خوش منتشر شده
7-نشر الكتاب – گسترش كتاب
8- العروق المنبسطه المنتشره في سطح البدن – رگ هاي كشيده شده در سطح بدن
نشر ميتواند مادي يا معنوي باشد .
در نشر مادي :
ولكن اذا دعيتم فادخلوا واذا طعمتم فانتشروا 33/53
نشر در وراي عالم ماده : و اذا الصحف نشرت اما نشر روحاني:
و هو الذي ينزل الغيث من بعد ما قنتوا و ينشر رحمته 42/28

سمو :
چيزي است كه بر شيءديگري احاطه دارد وبر آن مرتفع است.
آسمان مي تواند مادي يا معنوي باشد .
مادي مثل : وانزل من السماءماء
معنوي مثل : يدبر الآمر من السماءالي الارض

كشط :
جدا كردن وآشكار دادن وتمييز دادنش از آنچه كه براين شيء احاطه دارد اين عمل ميتواند مادي يا معنوي باشد .
جمله (كشط جلده وغطاءه )يعني يعني پوست وپوشش چيزي جدا شده باشد
در سوره تكوير واذا السماء كشطت :
منظوراز آسمان معناي روحاني آن است وسماي مادي اول سوره باتكوير شمس وانكدار نجوم وتحول آن به آسمان معنوي ونشر صحف وتسعير جهنم وإزلاف جنت وحصول علم ومعرفت به آنچه حاضر است مي باشد .اين امور حادث شده با لطافت عالم آخرت تناسب دارد تا آن جا كه امكان شهود را براي نفس ممكن مي سازد از آنچه كه حاضر شده است وآنچه كه در نفس از افكار وصفات نفساني وآثار اعمال با شكلهاي متناسب وحساب شده وحكيمانه است .

جحم :
شدت حرارت را مي گويند .

سعرت:
شدت حرارت همراه با التهاب را مي گويند.

جنت :
به معناي پوشيدگي وپنهان بودن است.به همين دليل در موارد زير به كار مي رود :
1-جنين كه بر وزن فعيل است وآنچه در شكم پوشيده وپنهان مي شود .
2- قبر وغير اين دو استعمال مي شود.

زلف :
مرتبه عالي همراه با تقرب ونزديكي است . به اين اعتبار به منزلتي كه متقدم است به لحاظ علو همراه با قربش اطلاق مي شود .وبر ارتفاعات بين عرفات ومني كه نزديك مني است ونيز بر ساعات آخرشب كه نزديك صبح است گفته مي شود.
واذا الجحيم سعرت واذا الجنه ازلفت علمت نفس ما اخضرت 81/13
يعني نزديك شد در مرتبه اي كه بالاي منزلت آن هاست پس غالب بر بهشت است :از جهت روحاني وتجليات لاهوتي وجذبات معنوي وهمه اين هابر خلاف جحيم در سطوح عالي قرار دارد . هنگامي خصوصيات بهشت مشاهده مي شود :كه همه نفس ها مهيا بودن و منزلت و مقامش را درك كنند.

علم :
حضور واحاطه بر شيءاست .
واحاطه با اختلاف قوا وحدود فرق مي كند .پس در هر كدام به حسب آنها است .
اگر علم با تشخيص وادراك خصوصيات همراه باشد مقارن ،معرفت است واگر به حد اطمينان وسكون برسد يقين است .

حضر :
مقابل مغيب ( غايب شدن ) قرارداد . يعني حالت مستقري كه بعد از حركت كردن به سمت شي حاصل مي شود .
حضور از نظر مفهوم با اختلاف موارد و وابسته هايش فرق مي كند .
علمت نفس ما احضرت : با صورت برزخي اش و آثار حاصل شده در نفسش موجب دانستن و علم مي شود .

قسم:
به تجزيه به حسب تقدير و تدبير گفته مي شود و در اين كلمه تجزيه بدون در نظر گرفتن چيزي كه مورد تدبير و تقدير قرا گرفته ،‌لحاظ شده است.
و به مناسبت اين معنا گاهي به تقدير و بهره و قسمت نيز گفته مي شود.
اما در مورد قَسم به معناي قسم:
بيشتر مشتقات اين ماده از اين كلمه گرفته شده است. ضمن آنكه با مفهوم تقسيم نيز تناسب دارد زيرا قسم عبارتست از التزام و تعهد و قطعي نمودن و در آن قاطعيت و جدا شدن موضوعي كه به آن قسم خورده شده نسبت به بقيه وجود دارد.
اما موضوع قسم : تحكيم چيزي است كه با يادآور شدن آن عظمت و اعتبار مخصوص آن از طرف گوينده گوشزد مي شود.
قسم از جانب خلق به معناي يادآور شدن عظمت و جلال چيزي است كه متكلم به آن اعتقاد دارد و آن را واسطه خبر يا انشاء خود قرار مي دهد تا شنوده به گفته او اطمينان يابد.
قسم از جانب خدا يادآوري چيزي است كه در نزد حضرت حق داراي عظمت و شان مي باشد. بنابراين قسم از اين عظمت ، شان ، علو مقام و ضرورت توجه به موقعيت آن در عالم خلق پرده بر مي دارد.
عظمت در عالم خلق: والشمس و ضحيها عظمت روحاني معنوي: ونفس و ماسويها
اما تعبير به صيغه منفي ((لااقسم)) به عظمت قسم، به آنچه بدان قسم خورده مي شود،‌دلالت دارد به اين معنا كه عظمت آن نيازي به قسم ندارد چون آن چيز داراي مقامي بلند است.
و گاهي نفي((لا اقسم)) از جهت واضح بودن و ثبوت آشكار مطلب است.
فلا اقسم برب المشارق و المغارب انا لقادرون 70/40

خنس:
به معناي به عقب و تاخير افتادن در چيزي است كه نبايد درآن تاخير انداخت و بايد آن را مقدم داشت و موجب گسترش آن شد.
بنابر اين مخفي و غايب بودن و مواردي از اين قبيل معناي حقيقي آن نيست.
از مصاديق حقيقي آن عبارتست:
1 – خنس في انف:
2 – قبض ابهام : برطرف نكردن ابهام
3 – عقب انداختن كار توسط وسوسه كننده

جور :
روكردن به سمت شيء است همان طور كه جنب روي برگرداندن از شيء است

كنس :
بردن شي و دور كردن آن از روي چيزي و پنهان كردنش در محل ديگر است .
از مصاديق آن : 1- جارو كردن خانه
2-پنهان شدن آهو
3- رفتن مردم به محل عبادتشان به قصد پناه بردن به خدا و
كمك گيري از خدا
4- پنهان شدن در هودج
فلا اقسم بالخش الجوار الكنس
گفتيم كه خنس تاخير و انضباطي است كه از شان آن انبساط است .
و الكنس جمع كانس است مانند طلب كه جمع طالب است .
منظور از الخنس الكنس با توجه به قراين ، آسمان و خورشيد و دريا و شب و روز است .
و از اين جهت كه اين اجرام آسماني و يا پديده هاي آُسماني صحنه و پرده مخفي شدن و ظاهر شدن آنهاست به خنس الكنس تعبير شده است .

ليل:
بر چيزي اطلاق مي شود كه مقابل روز ((نهار)) قرار دارد.
و نهار به معناي روز از طلوع تا غروب خورشيد را گويند و در آن زماني كه تابش خورشيد گسترده شده مد نظر است كه در مقابل آن ليل يعني زمان پوشانده شدن و رفتن نور قرار دارد بنابر اين ليل و نهار مقابل هم هستند.
اما يوم از نهار عموميت بيشتري دارد و گاهي به مجموع ليل و نهار يا وقت ممتد معيني نيز گفته مي شود.
همانطور كه در كلمه نهار خصوصيات نور و تابش لحاظ مي شود در كلمه ليل نيز مفهوم ظلمت و تاريكي وجود دارد .
الذين ينفقون اموالهم بلليل و النهار سرا و علانيه 2/274
ليل مقدمه و سبب ظهور عمل و سعي است زيرا علتي است براي استراحت و استراحت جبراني براي چيزهاي از دست رفته و خلل وارد شده در نهاراست.
بنابراين به تحقيق نيرو و آمادگي براي انجام كار و كوشش در شب صورت مي گيرد و به اين ترتيب شب مقدم بر روز است و مبدا و شروع حاصل شدن نيرو و منشا آن است. و اگر آن وجود نداشت براي احدي امكان انجام دادن كار سودمندي وجود نداشت.
با اين توصيف دليل قسم به شب و مقدم شدن آن بر روز مشخص مي گردد.
لوازم معناي ليل در آيات شريفه عبارتست از:
1 – و در آيه شريفه ((والليل اذا يغشي)) نشان مي دهد كه پوشاندن از لوازم ليل است همانطور كه آشكار شدن و تجلي از لوازم نهار مي باشد.
2 – آيه شريفه ((و جعل اليل سكنا 6/96)) نشان مي دهد خداوند شب را براي سكون و آرامش قرارد اده است.
3 – آيه شريفه ((و هو الذي جعل لكم الليل لباسا و النوم سباتا 25/47)) نشان مي دهد كه ليل لباسي است كه انسان را مي پوشاند تا قواي او تجديد و تقويت شود.
4 – آيه شريفه (( و جعلنا الليل و النهار آيتين 17/12 )) نشان مي دهد نهار و ليل دو آيه و نشانه از آيات الهي هستند كه بر نظم و قدرت تام حضرت حق دلالت دارند.
عسعس:
حركت وعمل در استتار است براي رسيدن به مطلوب وخواسته وبر طرف شدن تاريكي .
از مصاديق آن :
شب گرد وكسي كه در شب دنبال آدمهاي مشكوك مي گردد.
وكسي كه براي حفظ سلطان تجسس ميكند .
گرگي كه به سمت روشنائي حركت مي كند .
واز لوازم معني :پشت كردن وكم شدن تاريكي در شب است .
فلا افسم بالخنس الجوار الكنس واليل اذا عسعس والصبح اذا تنفس.
يعني سياره اي كه با آرامي به سمت مرجعش حركت مي كند وشب كه مستمر حركت مي كند تا اين كه گشوده شود وتاريكي آن برطرف شود و صبح هنگامي كه گشوده مي شود و گسترش مي يابد .
وجريان كواكب كه از اول شب آشكار مي شود پس عسعس وحركت به سمت انكشاف تاريكي كه درآخر شب محقق مي شود با بدو شفق به سمت آشكار شدن خورشيدوتابش آن ميرود.
واما در عالم نفوس : برنفوسي كه به سمت نور حركت مي كنند ودرمراحل ظلماني اند ومنازل در آن محجوب وپنهان است منطبق مي باشد به سمت خدا با كندي وسختي حركت مي كنند تا اينكه بتوانند آثاري از بر طرف شدن تاريكي ها درك كنند واشتياق براي رسيدن به نور حاصل شود .
در اين حالت دچار گشودگي مي شوند سپس نور وطلوع صبح وتنفس را درك مي كنند.
ودر اين مقام فهم آيه انه لقول رسول اكرم بر ايشان حاصل مي شود .

صبح :
انكشاف و كشف شدن و پرده برداشتن از ظلمت است كه مادي يا معنوي مي تواند باشد و نيز حاصل شدن نور گرفتن ظاهري و باطني است .
از مصاديق آن :
1- ظهور فجر با رفتن شب است . 2- صورت بچه كه روشن و زيباست .
3-صبح كه همين چراغ است . 4- روشن و واضح شدن خبر .

قول :
ابراز آنچه در قلب است وانشاءآن را به هر وسيله اي كه باشد ،مي گويند .واين معني از جهت تفهيم وتفاهم (يعني فهميدن وفهماندن ) با اختلاف طرفين فرق مي كند وفقط به انسان و توسط
گوش وزبان اختصاص ندارد .بلكه در هر مقام ومرحله اي از عالم لاهوت وعقول وملائكه وانسان وحيوان وسايرطبيعيات جاري است .
پس قول از جانب خداوند مانند :
إذ قال ربك للملائكه اني جاعل في الارض خليفه 2/30
از جانب ملائكه :
قالوا سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا 2/32
از انبياء :
وقال موسي ربي أعلم بمن جاء بالهدي 28/37
از حيوان : قالت نمله يا ايها النمل ادخلوا 27/18
از پرنده :
فقال أحطت بما لم تحط به وجئتك من سبأ 27/22
از جن :
فقالو إنا سمعنا قرآنا عجبا 72/1
از ابليس :قال أنا خيرمنه خلقتني من نار وخلقته من طين 38/76
پس ابرا ز آنچه در ضمير است تا وقتي كه تفاهم حاصل مي شود با اختلاف طرفين فرق مي كند پس منطق يا با وحي يا با الهام يا با اراده يا با صوت مخصوص يا با حالت خاص يا با حركت معين يا با ايجاد امر تكويني حاصل مي شود :
قلنا للملائكه اسجدوا لآدم 2/34
پس قول خداوند با هر نوعي كه حال طرف را در جهت فهميدن مناسب مي كند تصوير مي شود
درعالم مجردات وملائكه :
توسط الهام والقاء
در انسان :توسط منطق يا اشارات متداوله كما في الاخرس
در حيوان :توسط صوت يا حركت يا حالت مجبوله درهمه گروه هاي آن

رسل :
چيزي را نفوذ بدهيم و اجرا كنيم و بفرستيم با اين قيد كه آن را حامل چيزي قرار دهيم .
و لازمه اين مفهوم تحرك ور فتن است ولو اينكه معنوي باشد .
فرستاده شدن اعم از اين است كه روحاني يا مادي باشد از انسان يا شيطان يا فرشته يا حيوان يا جمادي كه احساس ندارد باشد و در همه اين موراد مفهوم توجيه ( فرستادن ) براي كار شخصي ملاحظه مي شود .
روحاني مانند فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا 19/17
جسماني از اسنان مانند : و لقد ارسلنا نوحا
از حيوان : و ارسل عليهم طيرا ابابيل
از موجوداتي كه فاقد احساس اند : و هو الذي ارسل الرياح
از شيطان : انا ارسلنا اشياطين علي الكافرين 19/83
از ملائكه : الله يصطفي من الملائكه رسلا 22/75
پس آشكار شد عمل به رسالت تكليف شده : يا تكليفي است و با اختيار همانطوركه در مورد پيغمبران است كه دستور دارند پيامهاي خود را برسانند وابلاغ كنند .
يا با قهر و جبر الهي است : در موجودات بي احساس مثلا جماد است .

كرم:
كرم مقابل هوان و پستي است همانطور كه عزت در مقابل ذلت و كبر در مقابل صغر مي باشد.
ذلت عبارتست از پستي و سستي بوسيله كسي كه از او بالاتر است بخلاف معناي هوان
بنابراين در عزت مفهوم برتري و بلند مرتبه بودن لحاظ مي شود بخلاف اكرام.
بنابراين كرامت عزت و برتري در ذات شي است و بلند مرتبه بودن آن به نسبت ديگري در آن لحاظ نمي شود.
و اما مفهوم (جود) و (اعطا) و (سخا) و (بخشش) و (بزرگي) و (پاكي) و (مورد رضايت و خشنودي و ستوده بودن) و (نيكو يي و مصون بودن) از آثار و لوازم كرامت است.

قوي :
چيزي است كه توسط آن حيوان از عمل قدرت پيدا مي كند .مبدأ فعل است ودر شدت وضعف مراتب دارد.پس قوت با اين دو (شدت وضعف ) توصيف مي شود وبه معني شديد نيست تا زماني كه مقابل آن ضعف قرار گيرد .
واز مصاديق آن :
قدرت است وآن قوتي است كه توسطش فعل انجام مي شود اگر خواسته شود ويا ترك شود واما مفاهيم الخلو , الجوع , احتباس المطروالقفر :به اعتبار حصول قوت همراه با خالي شدن از نبات يا سكنه يا از فعل وانفعالي كه در سيري وجود دارد يا با شكل گرفتن در تجمع آب باران در ابر مي باشد .
قوت مادي محسوس يا معنوي است .
قوت معنوي روحاني :
ما قدر الله حق قدره ان الله لقوي عزيز 22/74
ان الله هو الرزاق ذو القوه المتين 51/58
قوت مادي :
كاين من قريه هي اشد قوه 47/13
واما مطلق قوت :
واعد ا لهم ما استطعتم من قوه 8/60

عرش :
مقابل فرش است ، چيزي است كه بالاي سر گسترده و ممتد است . همانطور كه فرش آن چيزي است كه زير پا گسترده است و عرش نسبت به آن كسي كه بالاي سر آن قرار دارد فرش است و فرش نسبت به آنچه زير آن قرار دارد عرش است ، آنچنان كه در طبقات ساختمان است .
و سلسله عرشها به عرشي منتهي مي شود كه بالاي آن عرش نيست . هنگامي كه بر آسمانها و زمين و بالاي همه موجودات احاطه داشته باشد.
سقف نسبت به خانه و ساكنين آن عرش است . تخت پادشاهي هنگامي كه بلندي مي يابد و بالاي سر كساني كه نشسته اند گسترده مي شود و بر آنها اشراف پيدا مي كند عرش است .
سايه هاي بلند درخت بلند انگور عرش است .
هودج ( قسمتهاي چوبي كه روي آن پارچه قرار مي دادند ) و روي شتر مي گذاشتند و در گذشته براي حفظ عائله و سايه براي آنها استفاده مي كردند ، عرش است .
آنچه بالاي چاه ساخته مي شود عرش است .
گاهي عرش بر آن چيزي كه در جهتي معنوي گسترده مي شود اطلاق مي شود .
همانطور كه به حسن حال و وسع زندگي و سروري كه بالتر از برنامه زندگي است عرش اطلاق مي شود .
پس اگر تكيه كننده برآن از عالم مادي باشد ، عرش مادي است ، و اگر ملكوتي باشد ملكوتي است .
لازم است كه سرير ( تخت ) با صاحبش ، هم جنس و متناسب باشد .
از عقول باشد جبروتي است و يا از لاهوت باشد ، لاهوتي است .پس عرش خداوند كه برآن تكيه مي زند ناگزير است كه از عالم لاهوتي باشد .
و به لحاظ بالا بودن و اعتلاء آن بر همه خلق :
لازم است كه ماوراء عوالم خلق و سموات و زمين و آنچه بين آسمانها و زمين است ، باشد .
ان ربكم الله الذي خلق السموات و الارض في ستة الايام ثم استوي علي العرش يدبر الامر . 13 / 2
پس خداوند تبارك و تعالي امور خلق را بر پايه و بر تكيه به عرش با عظمت و جمال و صفات متجلي اش كه مجموع آن حيات ذاتي غير محدودي كه نهايتي ندارد است ، تدبير مي كند .
و آن حقيقت عرش خداوند است .

مكن :
استقرار همراه با قدرت است .
و از آثار آن :
عظمت و ارتفاع و سلطنت و قدرت و شدت تيسر و قرارگرفتن بر موضع و جايگاه است .
انه لقوم رسول كريم ذي قوه عند ذي العرش مكين 81/20
يعني رسول صاحب قوت روحاني الهي است و نزد پرودگارش مقام مستقر و ثابت و حكم دارد و از نظر روحي در نفس خودش ،قوي است .
و قوي از جهت استقراري است كه نزد ربش دارد .

طوع :
عمل به آنچه كه اقتضاي آن ،امر وحكم همراه با رغبت وخضوع است .
سه شرط دارد :رغبت –خضوع وعمل بر طبق امر
اگر رغبت وتمايل نباشد براي آن ناپسندي صدق مي كند .
طوع بر دو قسم است :اگر با رغبت واختيار باشد همانطور كه در افراد حيوان داراي قدرت واراده است ونيز مي تواند با تمايل وبر اساس فطرت وفرمان پذيري ذاتي باشد .

صحب :
معاشرت و ادامه دادن آن در مسير حيات است در برنامه ظاهري يا باطني با شخص يا امر ديگر و اگر اين معاشرت از هر دو طرف باشد تعبير به ضيغه مصاحبه مي شود كه بر امتداد دلالت دارد و به لغات ديگر نزديك است .
مصاحبه بايستي در مقابل شخص ديگري كه مورد نظر است قرار گيرد و شخصي كه در ادامه حيات و ايجاد امنيت براي حيات شريك باشد قرار گيرد و نيز در برآوردن حوائجش و اتمام برنامه زندگي اش عامل و موثر باشد و خداوند برتر و منزه است از اين كه صاحبه براي خود برگزيند .
صحبت اگر در قبال امر مادي باشد مانند :
اصحاب الفيل – اصحاب الكهف و الرقم
اگر در قبال امر معنوي باشد مانند :
اصحاب اليمين – اصحاب المشامه
پس در تمام اين موارد اختلاط و ادامه يافتن نعاشرت از يك جانب و اختلاط در كل آن
مورد نظر است .
و اما مفاهيم انقياد – الملازمه – الجود – الحفظ – المنع – الرويه – المجاسته – المقارنه و غير آن از لوازم حقيقي و اصل الواحدي است كه ذكرش كرديم .
رءي:
نگاه كردن مطلق با هر وسيله اي را گويند، كه مي تواند با ((چشم بينا)) يا ((قلب بصير)) يا ((شهود روحاني)) يا ((تخيل فكري بواسطه تركيب صورت ها و معاني))، و … باشد.
رويت با چشم:
فقالوا ارنا الله جهره
رويت با قلب:
باركنا حوله لنريه من آياتنا 17/1
و لقد راه بالافق مبين
رويت با شهود روحاني:
انني معكما اسمع و اري 20/46
رويت در رويا و خواب:
اني اري في المنام اني اذبحك 37/102
رويت با عقل نظري:
الم تر آن الله يعلم ما في السموات و ما في الارض 58/7
رويت با قوه تخيل:
الم يروا انا جعلنا الليل ليسكن فيه و النهار مبصرا 28/86
برخي رويت را متعدي به دو مفعول گرفته اند اين در حالي است كه به معناي رويت با قلب يا رويت با قواي مخيله باشد زيرا در اين صورت از افعال قلوب محسوب شده و ناچارا متعدي به دو مفعول مي باشد. در مورد رويت قلبي به معناي ادراك قواي عاقله و بصيرت باطني است كه طبيعتا مفهوم علم در آن مي باشد. و در مورد رويت با قوه مخيله به معناي ظن و گمان است . علم و ظن هر دو از افعال قلوب مي باشند و احتياج به دو مفعول دارند .
تعقل و …. از آثار ديدن مي باشد.

افق :
ناحيه وسيعي از اطراف زمين يا آسمان كه مي تواند مادي يا معنوي باشد.
وما صاحبكم بمجنون ولقد رآه بالافق المبين 81/23
يعني از شهود انوار وديدن حقايق والهامات غيبي محجوب نيست وگواه اين گفته ،قرآن است مفهوم از انه لقول رسول كريم با افق كه حقايق را بيان مي كند ولما يشتبه فيه امر علي شاهده
وآن عالم شهود وحضور ونور است .
آشكار شد كه افق مفهوم كلي دارد كه آفاق ارضي وسماوي وعلوي را شامل مي شود.

بين:
معني حقيقي درآن كشف كردن ووضوح بعد از ابهام وكلي گوئي است به واسطه جدا كردن اجزاء.گفته مي شودخارجش كردم پس واضح شد واجزاء را جدا كردم پس واضح وآشكار وكشف شد .
وآن موضوع بعد از اين كه مبهم بود آشكار شد پس در آن دو جنبه وجود دارد.
جدا جدا بررسي كردن وكشف وآشكار شدن .
معناي آن دوري مطلق وظهور مطلق نيست بلكه با قيد وشرط ذكر شده .

غيب :
مقابل شهادت قرار دارد عالم الغيب والشهادت وبا اختلاف شهادت وبه نسبت مفهوم غيب فرق ميكند.
پس شهادت به معني حضور است وحضور ميتواند با حضور مكاني باشد .
يا با حضور نزد حواس ظاهري يا با در نظر وعلم ويا با حضور در مقام معرفت وبصيرت چهار مرتبه ،چهار غيب وجود دارد .
وخداوند از غيب خود مقدار محدودي را براي رسولان واولياءش به حسب استعداد وبه اقتضاي تحمل وحاجات نفسهايشان ودرمقام رسالت ،آشكار ميكند
واين معني درقبال مطلق شهادتي است كه در مراتب چهار گانه از شهادت عوام وخواص وخاص الخواص وانبياء مي باشد.
پس آشكار شد كه غيب پنج مرتبه دارد ، دو تا از آن مادي ودو تا معنوي وسومي از آن در كل مادي ومعنوي تحقق مي يابد واين مراتب با اختلاف خلق علما واحاطه وشهودفرق مي كند . ايمان به غيب اولين كليد علم وترقي است .
براي همين است كه درايتداي كتاب خدا الذين يؤمنون بالغيب ويقيمون الصلوه آمده است .

ضن :
بخل و ندادن چيزي كه در نظرش ارزشمند و مهم است .
چيزهايي مهم مثل علم و رفيق خاص و برادر صالح و مال مخصوص و وسايل زندگي اش.
ضن به امانتها اختصاص دارد . چون امانت مخصوص كسي است كه آن شيء را به امانت گرفته و در ضبط آن اهتمام دارد . شح عبارت است از بخل ثابت در قلب و بخل اعم از شح و ضن است
پيامبر از جانب خداوند حق ندارد كه آنچه از غيب مي بيند آشكار نكند و نسبت به اظهار آن بخل داشته باشد .
ضن متعلق به غيب نيست بلكه متعلق به آن چيزي است كه در غيب است ، مثل علم و وحي و شهودي كه در عوالم غيب مي شود ديد .
شطن:
روي بر گردا ندن از حق و پايداري و تحقق انحراف و پشت كردن است.
و از مصاديق آن عبارتست:
چاه عميق كج – دوري از حق و دوري از قرب به خدا – تير كج – جنگ دور از نظم و صحت – ريسمان بلند به هم پيچيده ….
دشمن خارج از دوستي و رفق است.
براي شيطنت در قرآن آثار و لوازمي ذكر شده است چون:
-گمراه كردن و به اغوا كشاندن -دشمني و كينه -امر به فحشا و منكر -زينت دادن -وسوسه و …
خلاصه آنكه شيطان لغتي است مربوط به موجودي كه از حق منحرف شده و راه او به كجي وصف مي شود. و اين مفهوم كلي است و داراي حقيقت و ثبوت در خارج است .
نمونه هايي از آن عبارتند از :
– كسي كه از حق بواسطه كفر و كفران و طغيان فكري منحرف شده است.
– كسي كه بواسطه تكبر و استكبار و تحير و شك و عدم طمانينه و آرامش از صفات نفساني و كمالات ذاتي خود منحرف شده است.
– كسي كه بواسطه ((نافرماني و طغيان و انجام كارهاي زشت و بد و گمراهي ديگران و به اغوا كشاندن آنان و دعوتشان به هلاكت و آتش و ظاهر كردن دشمني و بغض)) به انحراف كشيده شده است.
پس شيطان جامع اين رذيلت ها و خصوصيات همراه با انحرافي و برگشتي است كه از راه حق دارد.
ارتباط بين انسان و شيطان:
اين ارتباط در عالم مافوق ماده صورت مي گيرد بنابراين شيطان به دوستان و پيروانش وحي كرده و در قلب هايشان وسوسه ايجاد مي نمايد و آنان را با آرزوهاي دروغ با روش هاي نزديك روحاني و القاء قلبي به انحراف مي كشاند.

رجم :
پرتاب كردن به شخص يا موضوع معين با شيء است فرقي نمي كند كه آن شيء از سنگ باشد يا غير آن و يا كلام يا امر معنوي و يا از جمادات باشد.

ذهب :
عبور و طي شدن و حركت ويژه اي است.
فرق آن با كلمات المعني – المرور – النفوذ – المشي – اسجي

المعني : در آن زمان گذشته در نظر است يعني تحقق و به وقوع پيوستن امري در زمان گذشته

المرور :
پا فرا نهادن نسبت به چيزي دور شدن و عبور كردن از آن مورد نشر است.
و در امرمادي و معنوي مي تواند باشد مانند نفوذ كلام و آب و غير اين

المثني :
حركت در حيوان با دو پاست ( در اين نوع حركت ما از جايي كه هستيم به سمت مقصود و هدف روي مي آوريم و حركت مي كنيم .)

المجي :
روي آوردن از نقطه معين ،همانطور كه ذهاب حركتي است از يك نقطه به طريق روي برگردانيدن و دور شدن .

ذكر :
همان تذكر است در برابر غفلت و فراموشي است.تذكر اعم است از تذكر دادن با قلب و زبان
با زبان مانند :
1- و انعام لا يذكرون اسم الله عليها 3- اذكرني عندربك
2-فاسعو الي ذكر اله 4- ذالك فتلو عليك في آلايات و الذكر الحكيم
با قلب مانند :
1- فاذكروني اذكركم 3- و ذكري المومنين
2-الابذكر الله تطمئن القلوب 4- الا تذكره لمن يخشي

شيء:
ميل كردني است كه به حد كمال مي رسد .
شيئ در اصل مصدري است مانند مشيت وبر هر انچه كه از موضوع يا حكم يا عمل خواسته مي شود اطلاق مي شود همان طور كه موجود بر آنچيزي اطلاق مي شود كه به وجود آمده است واما مشيت درخارج وقتي حاصل مي شود كه :
1- به مشي ءتوجه شود. تصور آن رخ دهد .به سمت آن تمايل ورغبت حاصل شود .بعد از اين مراحل ا ست كه مشيت حاصل مي شود .
بعد از مشيت عزم وتصميم وسپس اراده حاصل مي شود .اين هايي كه گفته شد در مخلوق اتفاق مي افتد.
واما در خالق :مشيت او نياز به توجه وتصور ورغبت وتمايل ندارد چون علم واحاطه او حضوري است واو به هر شي ءايي نز ديك تر از خودش است وعلمش بر هر شيءايي گسترده است و مشيت او از آثار علم وقدرت اوست ومرجع صفتي علم وقدرت او به حيات است وصفت حيات در خداوند همان هويت ذات او ونور مطلق اوست واين صفت حيات مبدأ ساير صفات جمال وجلال الهي است .
بيشترين استعمال مشيت در دو مورداست .
1- مقام تكوين 2- اظهار عظمت
مقام تكويني :مشيت در آن از آن خداوند متعال است وكسي در آن مشيت واختيار ندارد واين جا صرفا مقام جبر وقهر وسلطه است
مقام عظمت وحكومت مطلقه اصيل : به درستي كه خداوند به آن چه بخواهد قادر است .
وما تشاءون إلا أن يشاء الله 76/30 مشيت انسان تحت سيطره مشيت الهي است .

قوم :
مقابل نشستن است يعني انتصاب و فعاليت عمل كرد مادي يا معنوي است . و اين معني با اختلاف موضوعات فرق مي كند . در موضوع خارجي است يا عمل يا امر معنوي پس انتصاب و فعاليت در هر يك از اين به حسب آن است .
قيام در موضوعات خارجي مانند :
فلتقم طائفه منهم معك در عمل مانند : و اقاموا الصلاه و آتو الذكاه 2/277در معنوي مانند : و ان تقوموا لليتامي بالقسط 4/127
در عالم آخرت مانند : و يوم تقوم الساعه يومئذ يتفرقون 30/14
در روحانيت مانند : يوم يقوم الروح و الملائكه صفا 78/38

(للهم اني اسئلك ايمانا تباشر ويقينا حتي اعام انك لن تصيبني الا ما كتبت لي ورضني من العيش رب يسر ولا تعسر وسهل علينا يا رب العالمين)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *